آن وقت دستهایم عرق میکرد چشمان پسرک آب زده بود .آنقدر تند تند حرف می زد که فهمیده نمی شد . هر بار که خواسته بود حرفی بزند، یا مدیر مکتب حرفش را قطع کرده بود یاپدرش و یا هم مادر دخترک.اما دخترک چیزی نمی گفت. از چهره رنگ پریده اش هم چیزی را هم نمی شد فهمید.شاید داشت به حرفها گوش میداد شاید هم نمی داد.گاهی که نگاهش مایل می شد سفیدی چشمانش که کمی هم به سرخی میزد، آفتاب ناچیز داخل اداره مکتب را منعکس میکرد و برق میزد. *** نگاهمان که برای لحظه ای به هم گره خورد،صورتم را گرداندم و راهم را به طرف خانه ادامه دادم. لحظه ای بعد که اطرافم را پاییدم در ازدحام بچه های مکتب پیدایت نبود.چند وقتی می شد که نمی توانستم فراموشت کنم همیشه در ذهنم بودی. وقت درس خواندن تا به خودم می آمدم، می دیدم ساعتها گذشته اما هنوز یک صفحه از کتاب را نخوانده ام.بارها سر سفره غذا بدون اینکه چیزی بخورم نشسته بودم .مادر بار بار صدایم کرده بود و متوجه نبودم . دادش در آمده بود که چه اتفاقی افتاده ،اما هر بار چیزی گفته بودم .گاهی که تنها بودم گمان می کردم داری از جایی نگاهم می کنی. مضطرب اطرافم را می پاییدم ،اما نبودی. هنگامی که می دیدمت احساس عجیبی پیدا می کردم .ترکیبی از خوشی و اضطراب .هر چه بود این احساس را دوست داشتم .یادت می آید روز اولی را که آمدی و تلفن همراهم را بهم دادی و گفتی که آن را از سر راه پیدا کردی و من یک باره خیلی خوشحال شدم البته نه بخاطر تو بلکه بخاطر تلفنم .بعد از آن گاهی در راه مکتب تا خانه می دیدمت و همین دیدنها کار خودش کرد من کم کم به دیدنت عادت کردم .یادم می آید یکبار هر چه منتظر شدم نیامدی. آن روز مسیر مکتب تا خانه برایم طولانی ترین پیاده روی بود که در عمرم کرده بودم.یادش بخیر آن روزی را که بعد از مکتب، کوچه که خلوت شد،آرام آرام به طرفم آمدی و زیر چشمی سویم دیدی و سلام کردی .از خجالت هر دویمان سرخ شده بودیم من نمی دانستم چی باید بگویم. آخرش هم جواب سلامت را ندادم و با گامهای تند و بلند از تو دور شدم .بعد که برگشته بودم تا دوباره ببینمت سرجایت خشکت زده بود .چه روزهای خوبی را داشتیم.مسیر مکتب تا خانه را دست به دست هم می رفتیم.همیشه دستهایم عرق میکرد و هر وقت کسی را می دیدیم، دستهایمان را جدا می کردیم بعد که دور میشدند با نگرانی دلپذیری دستهایم را خشک میکردم و دوباره دست به دست هم می رفتیم. "چقدر خوشکل شدی امروز زهرا" یادت می آید این جمله را کی گفته بودی و من چه حالی شده بودم .اجازه نداشتیم داخل مکتب آرایش کنیم. بعد از زنگ آخرمکتب، سریع رفته بودم داخل سالن آبخوری، لبانم را سرخ کرده بودم و سرمه به چشمانم کشیده بودم .آن روز یکسره بهم نگاه میکردی ومن از خجالت نمیتوانستم نگاهت کنم.یادت می آید گفته بودی کاش میشد لبانت را بوسید و من سرخ شدم به سرخی رنگ لبهایم، تو این را به من گفته بودی . بعدش طاقت نکرده بودی، داخل کوچه که خلوت شد،خیلی سریع لبهایم را بوسیدی طوری که غافلگیر شدم و هیچ مقاومتی نتوانستم. لبهای تو هم سرخ شده بود . گرمی لبانت را آلان هم می توانم حس کنم.چی تفریحهایی که با هم نرفتیم .آخریها سروصدای مادر هم در شده بود که کجا می روم. اما هر بار بهانه ای آورده بودم .تا اینکه آن روز هر دویمان را در بازار دیده بود و هر دو سراسیمه از هم جدا شده بودیم .شب وقتی خانه رفتم مرا به باد فحش و دشنام گرفت و هر چه از دهانش درآمد نثارم کرد .و من هیچ نگفته بودم. آخر سر، ازش خواهش کرده بودم که به پدر چیزی نگوید و نگفته بود.اما چی فایده، آخر که همگی خبر شدند.خب! خبر شدندکه شدند. مگر آدم نمی تواند کسی دوست داشته باشد.زندگی خودم هست. به درک که مردم چی می گویند و چی نمی گویند. مگر می شود دهن مردم را گرفت.تا کی باید خود را و زندگی خود را با حرف مردم عیار کرد.لعنت به این مردم و…. *** سر و صدای داخل اداره مکتب بالا گرفته بود. پدر شروع کرد به تهدید پسرش و مادردخترک هم پیدا بود که مستاصل شده و ترس در چهره اش موج می زد .به پسرک التماس می کردکه دیگر سراغ دخترش نیاید و با آبروی آنها بازی نکند .مدیر مکتب متن تعهد نامه را خواند. پدر و مادر آن دو، تایید کردند . بغض گلوی پسرک را گرفته بود و چیزی نمی گفت ،قطرات اشک روی گونه اش پیدا بود .بدنش لرزش خفیفی پیدا کرده بود .مدیر چندین بار متن تعهد نامه را خواند اما او هر بار چیزی نگفته بود.سرانجام بغضش ترکید و به سرعت اداره را ترک کرد و دروازه را محکم بست.طوری که شیشه های اداره لرزیدند.همگی به دروازه بسته شده نگاه کردند و هیچ کس چیزی نگفت . 26 سرطان 1390 کابل
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 17:3 توسط محمدرضا (غریبه) |
تکه های کاغذ سروصدای بچه ها صنف را پر کرده بود .بعضی ها میز وچوکی را تکان می دادند وبعضی ازروی آن ها راه می رفتند و یکدیگررا می زدند. معلم که وارد صنف شد هیچکس نفهمید.ناگهان یکی گفت: "بچه ها معلم "همگی سراسیمه سرجایشان نشستند وخودشان را مرتب کردند.معلم همانطورآنجا ایستاده بود ونگاهشان می کرد.پچ پچ بچه ها هنوز ادامه داشت . معلم رفت به طرف چوکی گوشه صنف. روی آن نشست و کیفش را روی میز گذاشت.به بچه ها دید.بیشتر بچه ها سرهایشان پایین بود و خودشان را سرگرم کاری نشان می دادند وبه معلم نگاه نمی کردند .یکی یکی کتابهایشان را کشیدند وروی میز گذاشتند.سمیه گوشه صنف نشسته بود.کتابش راکه باز کرد،تکه های کاغذ ازبین آن ریخت پایین و تمام فضای زیرمیزرا پر کرد. رفت پایین وشروع کرد به جمع کردن آنها.بچه ها با پاهایشان تکه های کاغذ را می زدند ونرم نرمک می خندیدند .سمیه همه شان را جمع کرد و روی چوکی اش نشست.تکه های کاغذ راکنارهم گذاشت ومرتب شان کرد.چسبی ازداخل کیفش درآورد .لحظه ای به آنها خیره شد. *** هوا داشت تاریک می شد.آسمان پربود ازابرهای سیاه.باران شروع کرده بود به باریدن.تمام فاصله بین مدرسه تا خانه رادویده بود.داخل حولی که رسیده بود سرتا پایش ترشده بود.خواست وارد دهلیزشود که تکه ها ی کاغذ در جای جای حولی نظرش را جلب کرد.به نظرش آشنا آمد.یکی را برداشت.کاملا ترشده بود شناخت یک تکه از نقاشی بود که چند روز پیش کشیده بود.وارد دهلیزشد.سروصدای پدرش بلند بود.فهمید.پد رباز هم داشت ازاو شکایت می کرد.لباسهایش را عوض کرد.گوشه ایی نشست.صدای برادرش هم می آمد.ازگوشه کلکین داخل اتاق را نگاه کرد.کف اتاق پر بود ازتکه های کاغذ.مادرو خواهرش گوشه ایی نشسته بودندوصدایشان درنمی شد.چندین بارتصمیم گرفته بود که نقاشی را کناربگذارد اما هربار... صدای پدرش به گوش می رسید. :ای هم شد کار،صبح تا شب کاغذ سیاه می کنه برادرش گفته بود. :هنوزبچه است به ای کار علاقه داره :بیخود کرده علاقه داره،کاری کنه که فردا روز بدردش بخوره کاغذ سیاه کردن که آب و نان نمی شه :همه چیز که آب و نان ... حرف برادرش تمام نشده بود که پدراو را به باد دشنام گرفت.بعداز آن برادرش دیگرچیزی نگفت.شاید اگربرادرش نبود او خیلی وقت پیش این کاررا رها کرده بود.هربار که چیزی ازاوخواسته بود،برایش تهیه کرده بود وهمیشه هم مشوقش بود.حواسش به تکه کاغذ نم زده ای بود که از حویلی یافته بود.ناگهان پدرش در را باز کرد.نگاهش برای لحظه ای با نگاه پدرتلاقی کرد.نگاهش را برید وسرش را پایین انداخت. *** معلم بالای سرش ایستاد بود.سمیه تکه های کاغذ را به هم چسبانده بود .معلم صدایش را صاف کرد.سمیه متوجه حضورمعلم شد. من من کنان خواست چیزی بگوید که معلم برگه نقاشی را برداشت وبه آن نگاه کرد. بدون اینکه چیزی بگوید نقاشی را با خود برد واز صنف خارج شد.بچه ها با سروصدا صنف را ترک کردند.سمیه به نقطه نامعلومی خیره ماند. 8 ثور 1389 کابل
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 0:51 توسط محمدرضا (غریبه) |
تئاتردرمیان جیبهای نیمه پر چند وقتی بود به فکرتئاترافتاده بودم و سراغ سالنهای نمایش
تئاتر وگروههایی که در زمینه تئاتر کار می کنند را از دوستان در کابل می گرفتتم
ولی هر بارمی شنیدم که می گفتند اگر پیدایش کردی سلام ما را هم برسان.واین در
ابتدای کار خیلی نا امید کننده بود . تا اینکه به برکت جلسات" در دری"
وکمی هم سماجت خودم با افرادی اشنا شدم که
در زمینه فیلم وتئاتر کار میکردند واینکه فهمیدم هر ساله بسته به شرایط امنیتی جشنواره
ای در این زمینه برگزار می شود و از ولایات مختلف تیم های تئاتر زیادی می ایند و به
مدت یک هفته به رقابت می پردازند و این کمی امیدوارکننده بود. وبا راهنمایی های
دوستان با گروههایی در کابل اشنا شدم که کارتئاتر میکردند.چند وقتی میشود که
درجلسات یکی از این گروهها می روم وبرایم چیز جدید وجالبی است. این گروه در سالن امفی
تئاتر دانشکده هنرهای زیبا ی دانشگاه کابل کار می کنند و اگر چه امکاناتش کم است
اما با توجه به شرایط اینجا با ید با کمترین امکانات ساخت . و اینکه مربی گروه که یک خانم فرانسوی ایرانی تبار است،دارد روی حرکات در
تئاتر کارمی کند که بخش اعظم ان به تمرکز ارتباط دارد که این قسمتش خیلی خیلی
برایم جذاب است . چیزی که خودم هم خیلی دنبالش بودم .قسمت خوب کاراین است که مربی
گروه یک مربی حرفه ای است و شاید بشود تعریف دقیقتری از تئاتر را فهمید ، ان هم
درابتدای راه.واین به نظرم خیلی مهم است . همیشه به امید این بودم که با یک گروه
خوب مواجه شوم اما تا این حد امید نداشتم. اگر چه در حال حاضر عضو اصلی گروه نیستم
وفقط به عنوان مستمع ازاد در جلسات حاضر می شوم با این حال برای شروع کار خوب است
. وقتی تلاش بچه های گروه را می بینم کمی امیدوار می شوم که هنوز هم هستند جوانانی
که به دنبال هنر هستند وبه دنبال عشق شان ، البته به معنای واقعی ان ،والا هستند
کسانی که به بهانه هنر تجارت می کنند و به ساختن کارهای بازاری مشغولند وبه تنها
چیزی که فکر نمی کنند هنر هست. و از مخاطب یک فرد منفعلی می سازند که بی نهایت
ساده پسند هست و هیچگاه به خود این زحمت را نمی دهد که در باره چیزی که می
بیند ،فکر کند . اما از ان طرف تنها چیزی که خریدار ندارد هنر واقعی ست . واین کمی دلسرد کننده
است چرا که دولتمردان مان وسران مملکت از خود که چیزی ندارند الحمدالله
واز کمکهایی که جامعه بین المللی می کننند در حین تقسیم بین خودشان دچار مشکل می
شود -و گاه که یکی بیش از حد می خورد داد همگی دادشان در می اید و بعد زود متوجه
میشود که بهتر است که قضیه را یک جوری جمع کنند تا گندش همه جا را نگرفته و ابروی
نداشته خودشان هم بر باد برود - چه برسد که مقداری از ان را به کارهای دیگری
اختصاص دهند. واینجاست که ادم می ماند که چه کند ایا دل به دریا بزندو پیش برود یا نه پی
زندگی خود را بگیرد و بی خیال هنر واین حرفا شود .وانتخاب در ایجا کمی سخت می شود
. 6 ثور 1389 کابل
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 10:47 توسط محمدرضا (غریبه) |
آن روز بارانی باران نم نم می بارد.ابرهای تیره با دود غلیظ سطح شهر در هم پیچیده اند پسرک اسپند راتندتند روی
زغالهای داخل قوطی سیاه رنگی که به دستش است ،می ریزد.فوت کنان به دنبال موتر می
دود .لحظه ایی عقب می ماند.موتر می ایستد پسرک می رسد .دستش را داخل خلیطه ای که
به گردنش اویزان است می برد،با شتاب کمی اسپند روی زغالها می ریزد.دودی بلند نمی
شود.فکرش هم به اسپند هست که دود کند. هم به موتروان وادمهای داخل موتر .قوطی را
به دهانش نزدیک می کند و با قدرت به ان می دمد.دود غلیظی بلند می شود .با فوت
دیگری دود رابه داخل موتر هدایت می کند. به داخل موتر می بیند.کسی متوجه پسرک نیست
.نگاهش به سرعت از یکی به دیگری می لغزد .گاه روی صورتی مکث می کند .موتروان نگاهی
به پسرک می اندازد.صورت تکیده ولاغرش حالت تضرع به خود می گیرد.دست مردی که عقب
نشسته به طرف جیبش می رود.پسرک حرکت دست
را زیر نظر دارد.موتر ارام به دنبال موترهای دیگرحرکت می کند .به طرف دروازه عقب
موترمی رود .قوطی اش را بالا می گیردو صورتش را به شیشه می چسباند.کمی اسپند روی
آن می ریزد .به آن می دمد .دود اسپند به چشمانش می زند .با پشت دست چشمانش را می
مالد.از پشت شیشه به مرد خیره می شود.مرد دیگر به او نمی بیند .اما پسرک همچنان به
او نگاه می کند.اسپند می ریزد و قوطی را تکان می دهد.دودی بلند نمی شود موتر تیز
می رود.به دنبالش می دود .موتر دور می شود .پسرک می ایستد.باران شدت گرفته .به
موتر می بیند و بعد به قوطی زغالش.چند قطره اب پی هم از روی موهایش که کاملا تر
شده اند داخل قوطی می چکد زغال ها کاملا خاموش شده اند. .چشمانش را چند بار باز و
بسته می کند.چشمانش را که در سیاهی صورتش معلوم نیست می مالد ،اشکهایش که با سیاهی
صورتش در امیخته اند روی گونه های ترک خورده اش می لغزد.شهر با غرش ابرها برای لحظه ای روشن می شود وبعد ارام ارام
در تاریکی فرو می رود. 12حمل
1389 کابل
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 22:35 توسط محمدرضا (غریبه) |